آن روزها بچه ها هنوز کوچک بودند ؛ دخترم دو ساله و پسرم نه ساله . به پیشنهادهای مکرر آقای سین ، همکار همسرم ما هم بالاخره لبیک گفتیم و راهی سفر مشهد شدیم . اینبار را اگر قبول نمیکردیم خیلی بد میشد چون آنها فکر میکردند بهانه میآوریم . همان روز که قرار بود راه بیوفتیم از قضا مستاجر سالهای پیش ، از اصفهان به منزل ما آمده بود و من داستان اینکه قرار است غروب راهی مشهد شویم برای طیبه خانم بازگو کردم . البته آنها گفتند که فقط قصد دارند سری به پدر و مادرشان که همسایه ی قبلی ما بودند بزنند و اراده ای برای توقف ندارند .بعد از رفتن آنها ، سریع وسایل را جمع و جور کردم و به اتفاق خانواده ی آقای سین سفر را اغاز کردیم . آقای سین پیشنهاد داد که نماز مغرب و عشا را در حرم همین شهر بخوانیم و بعد ادامه ی سفر ...غروب قشنگی بود ؛ هر وقت با خانم سین همکلام میشدم آرامش عجیبی به سراغم میآمد . خوب رفیقی ست . خانواده ی آقای سین ، شامل یک پسر که حدود دوازده سال سن داشت و پسر دوم که پنح شش ساله بود و دخترکی سه چهار ساله .بچه ها همبازی هم بودند و این سفر را خوشتر میکرد . من و خانم سین و دخترها گوشه ی یکی از صحن ها منتظر آقایون بودیم که برگردند . از هر فرصتی برای درددل استفاده میکردیم . یادش بخیر . لحظاتی بعد آمدند . آقای سین را دیدم که از دور یک دستش روی پیشانی اش بود و مثل همیشه از ته دل میخندید و همسرم هم همینطور . همسر گفت : « اگه بدونی کیو دیدیم »با هیجان پرسیدم : « کی»گفت : « آقا حجت »گفتم : « راست میگی ؟ خدایا نکنه فکر کنن ما الکی گفتیم داریم میریم مشهد »همسر گفت : « اتفاقا گفت مگه نمیخواستین برین مشهد ؟»این را که شنیدم آه از نهادم برامد . پرسیدم تو چی گفتی ؟گفت : « آقای سین ، بنده خدا ج
برچسب:
نویسنده: مهسا افشاری
تاريخ: سه
شنبه
25 مهر
1402 ساعت: 14:25