خرید بک لینک

شده ام خاک تا بیایی پا گذاری به رخ منتظرم
شده ام آب تا ببینم رخ دلربای تو ، جان سپرم
شده ام باد تا دمادم به هوای سر کویت نگرم
شده ام اخگر سرکش تا بیاید ز تو اینک خبرم

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 14:25

آن روزها بچه ها هنوز کوچک بودند ؛ دخترم دو ساله و پسرم نه ساله . به پیشنهادهای مکرر آقای سین ، همکار همسرم ما هم بالاخره لبیک گفتیم و راهی سفر مشهد شدیم . اینبار را اگر قبول نمیکردیم خیلی بد میشد چون آنها فکر میکردند بهانه میآوریم . همان روز که قرار بود راه بیوفتیم از قضا مستاجر سالهای پیش ، از اصفهان به منزل ما آمده بود و من داستان اینکه قرار است غروب راهی مشهد شویم برای طیبه خانم بازگو کردم . البته آنها گفتند که فقط قصد دارند سری به پدر و مادرشان که همسایه ی قبلی ما بودند بزنند و اراده ای برای توقف ندارند .بعد از رفتن آنها ، سریع وسایل را جمع و جور کردم و به اتفاق خانواده ی آقای سین سفر را اغاز کردیم . آقای سین پیشنهاد داد که نماز مغرب و عشا را در حرم همین شهر بخوانیم و بعد ادامه ی سفر ...غروب قشنگی بود ؛ هر وقت با خانم سین همکلام میشدم آرامش عجیبی به سراغم میآمد . خوب رفیقی ست . خانواده ی آقای سین ، شامل یک پسر که حدود دوازده سال سن داشت و پسر دوم که پنح شش ساله بود و دخترکی سه چهار ساله .بچه ها همبازی هم بودند و این سفر را خوشتر میکرد . من و خانم سین و دخترها گوشه ی یکی از صحن ها منتظر آقایون بودیم که برگردند . از هر فرصتی برای درددل استفاده میکردیم . یادش بخیر . لحظاتی بعد آمدند . آقای سین را دیدم که از دور یک دستش روی پیشانی اش بود و مثل همیشه از ته دل میخندید و همسرم هم همینطور . همسر گفت : « اگه بدونی کیو دیدیم »با هیجان پرسیدم : « کی»گفت : « آقا حجت »گفتم : « راست میگی ؟ خدایا نکنه فکر کنن ما الکی گفتیم داریم میریم مشهد »همسر گفت : « اتفاقا گفت مگه نمیخواستین برین مشهد ؟»این را که شنیدم آه از نهادم برامد . پرسیدم تو چی گفتی ؟گفت : « آقای سین ، بنده خدا ج

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 14:25

لحظاتی بعد ما همسفر جاده بودیم . همبازی نسیم و باد . و باز به حرمی دیگر رسیدیم و اتراق کردیم . گفتند که خسته ی راهند و نیازمند استراحت . ان سال اقای سین برای اولین بار یک ماشین صفر و یک موبایل خریده بود . موبایل مثل الان همهگیر نبود . بنابراین ذوق داشت و ما هم خوشحال بودیم همسفرمان راحت است . در استراحتگاه ، سه تکه شدیم ؛ بچه ها گوشه ای بازی و شیطنت میکردند . ما هم درددل و اقایون هم داشتند دل و روده ی موبایل را میشکافتند تا از امکانات ان سر در بیاورند . البته این را آقای سین از همسرم خواست تا کارکرد ان را یادش بدهد . یادش بخیر موبایل دکمه ای که هنرش فقط گرفتن عکس بود .از تهران که گذشتیم دیگر انگار رنگ و بوی زائر گرفته بودیم . صبح بود ؛ هنوز مسیر چندانی نرفته بودیم که ماشین اقای سین متوقف شد و ما هم ناچار به توقف شدیم . از شیشه که نگاه کردم معین پسر کوچک و فاطمه هر دو به سرعت از ماشین پیاده شدند و با خم شدن طرف شانه ی خاکی متوجه اوضاع بدشان شدم .با شتاب بیرون امدم پرسیدم چی شده ؟ خانم سین با خنده گفت : یکم دل درد دارندو من ناگهان نگران بچه هایم شدم . انگار یک آن پشیمان شدم از رفتنم . خانم سین دو تکه نبات به بچه های من داد .گفتم :« اینا که چیزیشون نیست» .خندید و گفت :« برا پیشگیری» .با لبخند از هم جدا شدیم و به راه افتادیم . مسیر بعد سمنان بود . پیاده که شدیم حال بچه ها را پرسیدم . سرزنده بودند خدا را شکر و نگرانی نبود . این مسیر را ادامه دادیم . آقای سین هر جا میرسید عکس میگرفت .. او خواسته بود قدمگاه که رسیدیم حتما برای نماز مغرب و عشاء بمانیم . نزدیک قدمگاه رسیدیم ، همسر به سرعت رد شد . گفتم : « مثل اینکه قدمگاه بود» .گفت : « میدونم» .گفتم :« مگه قرار نبود بمونیم اونج

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 14:25

صفحه بندی